تبليغاتX
غریب و عاشق

زندگی رودوست دارم با تمام بدبیاریش
عاشقی رودوست دارم با تمام بیقراریش
من میخوام اشکو بفهمم وقتی از چشام میریزه
تنهایی گرچه کشندست واسه من خیلی عزیزه
توکتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خسته ست
جای بارون بهاری روی چترهای شکسته ست
اما من میگم یه عاشق همه ی دنیا رو داره
همه چترهارو باید بست وقتی آسمون میباره
نون عشقو میخورم منت نونوا ندارم
سینه سوخته عاشقم با کسی دعوا ندارم
توی دنیایی که گرگ و برگی تو ذاتش
من میخوام خودم باشم با هیچکی کاری ندارم
زنده بودن نمیخوام زندگی قاموس منه
فقط وفقط دورنگی تنها کابوس منه
گرچه خاکم زیر پا اما غرورم آسمون
مشکی رنگ عشقم ترانه ققنوس منه
کاش میشد دارو باشیم نه زخم کاری نه نمک
قطره ی آبی باشیم رو قلب خشک پر ترک
واسه عشقو عاشقی تو سختیهاش کم نذاریم
واسه ی خودمون آدمی باشیم نه آدمک
خیلی ها میگن که عاشقی رو دیدار بدونیم
اما من میگم که عشقو نقش دیوار ندونیم
من میخوام که مثل موج نباشم اما بمونم
کاش میشد تو عین سختی بازم عاشق بمونی...
__________________


 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 4:11 موضوع | لینک ثابت


زندگی زخم و تو مرحم من
زندگی شوق گناه دل من
زندگی لذت بوئیدنتو
زندگی عطر وجود عاشقت
زندگی حسن نگاه صادقت
زندگی غم واسه نبودنت
زندگی شوق واسه رسیدنت
زندگی حرف دلت رو خوندن
شایدم حسرت و تنها موندن

آزادی اوج عشق است
و عشق یعنی رها کردن
و من امروز رهایت کردم
از هر قید و بندی
که عشق و من به پایت بستهبودیم
رهایت کردم و بار سفربستم
ولی با خود
نه یک عکس، نه یک خط و نه حتی نشانیاز تو می گیرم
من اما با خودم
عشقم ، امیدم رویاها و خاطراتمرا
درون سینه خواهم داشت
اگر که نتوانستی خودت را، لحظه هایبودنت را، نگاهت را و دستانت را
به من هدیه کنی
در عوض جدایی را، صبر را، درد راوهجران را
زندگی شاید همش ساز و نواست

زندگی هر چی که هست باید که ساخت


 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 3:48 موضوع | لینک ثابت


زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم که مرگ ؛ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبزبهاری جاریست "
" کاش می شد عشق را تفسیر کرد - خواب چشمان تو را تعبیر کرد - کاش میشد در حریم سینه ها - خانه عشق را تعمیر کرد "
با همه چیز و همه کس در آمیز .اما با هیچ چیز و هیچ کس آمیخته نشو .در انزوا معصوم ماندن نه سخت است ونه ارزش دارد "
" خداوندا سرنوشت مرا خوب بنویس و تقدیرم را مبارک و کاری کن که آنچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم و آنجه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم. "
به انتهای شب كه می رسم
چیزی در درونم
انگار می میرد
آرام آرام ...
و خیالم كشیده می شود
در تاریكی
دیدگان تو
زمان می گذرد
و من
همچنان برای تو می نویسم
عجب برفی می آید
و من آوازم را
در سپیده برف پنهان می كنم
و بی تو
بی قرار می شوم
 
 


 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 3:38 موضوع | لینک ثابت


باز مثل هر شب بغضی راه گلویم را سد کرده است
می خواهم نامت را صدا کنم
اما نمی توانم
باد می وزد و دفتر خاطرات را ورق می زند
در میان خاطرات پوسیده ام باز تو را می بینم
اشک هایم جاری می شوند
خاطرات پوسیده را به قلبم می فشارم تا یاد تو آرامم کند
دفتر خاطرات خیس می شود
و نوشته هایم آرام آرام محو می شوند
تمام دفترم سفید می شود
تنها یک کلمه در آن باقی می ماند
و من میدانم که. . .
نام تو هرگز محو نخواهد شد
__________________


 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 3:30 موضوع | لینک ثابت


شب رفتنت عزیزم هر گز از یادم نمیره
شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره
واسه هر كسی كه میگم قصه شو اتیش میگیره
دل من یه دریا خون بود
چشم تو یه دنیا تردید
اخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی توی خشكی رفتو جون داد
زلزله خیلی دلا رو از اون شب تكون داد
غما امشب شیشه های خونه رو زدن شكستن پابه پام عكسای نازت اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از این جا رفتی ؟
تو چرا از اینجا رفتی؟
تو كه مثل قصه هایی
گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی
شب رفتن نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشكای من شد دور گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشكی بودن
قحطی سفیدیا بودهمه انگار مشكی بودن
شب رفتن كه رفتی و گفتی دیگه چاره نیست
دیدم اون بالا ها انگار عكس هیچ ستاره ای نیست
شب رفتن تو یاسا دلمو دل داری دادن
اونا عاشقن ولیكن تنها نیستن كه زیادن
بارون اون شب دستشو ار سر چشمام بر نمیداشت
من تا میخواستم ببارم
هر كسی میدید نمیذاشت
شب رفتنت رفتم سراغ تنها نوارت
اون كه برام همه چی بود
اره تنها یادگارت
سرنوشت ما یه میدون
زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن اره حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یكی میگفتكه غریبی یكی میگفت بی وفایی
شب رفتن ابراواسه گریه كم اوردن
اشنا ها برای زخم وا شدم مرحمم اوردن
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب ارزو هام انگار
قلب ارزو هام انگار برای همیشه وایستاد
شب رفتنت تو غربت جای اونجا این جا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختی مو دزدید
شب رفتن دیدم یكی از قرانیها مرد
فرداشم دیدم از دست قسمت اون یكیرم با خودش برد
شب رفتنت راس راسی چشمات چه برقی داشتن
این همه ادم چرا من
پس با من چه فرقی داشتن
شب رفتنت پاشیدم همه اشكامو تو كوچه
قولتو اروم گذاشتم پیش قران لب تاقچه
شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی كه خیسن
پیش شاعرا كه دائم از مسافر مینویسن
شب رفتنتتو دیدم تا كه غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه واسه كسی چراغت
شب رفتن تو خیلی غمای شاعر
روی شیشمون نوشتم میشینم به پات مسافر
برو تا همه بدونن سفر هم اون قدر ها بد نیست
واسه گفتن از تواما هیچ كی شاعری بلد نیست
هیچكی شاعری بلد نیست
__________________
Amir آنلاین نیست.  


 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 3:28 موضوع | لینک ثابت


در انتظار مرگ من

تردید نکن به بودنم من آخرین نگاهتم
من شعله ی عذاب تو آغاز یک گناهتم
از من نرنج به دل نگیر هم صحبت سخن پذیر
تنها فقط از من نبود این حس و شهوت این دلیل
از رفتنم نرنج نگو این مرد بد بد کرد و رفت
من مرد بد بودم ولی حتی زمان هم شک نکرد
حالا که تنها می رمو تنهاییا حق تو شد
تنها بمون که بی دلیل این حق برات ناحق نشد
از من نرنج به دل نگیر هم صحبت سخن پذیر
تنها فقط از من نبود این حس و شهوت این دلیل
باور نمی کنی ولی من دیگه نیستم مال تو
حتی همین خواستن یه روز اصلا نبوده حق تو
تو مثل من اثیمیو من مثل تو یه فاحشه
فرق میون ما دو تا یه قلبهو یه حادثه
من با خودم می جنگم و تو با خدای خوبیات
من از خودم می رنجم و تو از تموم دوریات
باور نمی کردی یه روز رفتن برات جدی میشه
گفتی دو روزو طی کنیم آینده ها عادی میشه
آینده ی عادی ی تو رسیده از راه دراز
رسیده تا بهت بگه منم همون دیروز ناز
دیروزی که رفت و نموند مثل همین امروز ها
تنها دعا می مونهو فریاد و این نفرین ها
از من نرنج به دل نگیر هم صحبت سخن پذیر
تنها فقط از من نبود این حس و شهوت این دلیل




 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 3:23 موضوع | لینک ثابت


مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از
طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است...


زندگی آب راه‌ايی است به نام وفا... ميريزد به جويی به نام صفا... ميرود به رودی به نام عشق... ميرسد به دريايی به نام
وداع 


آنکه می‌خواهد روزی پريدن آموزد، نخست می‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز
نمی‌کنند

 
اگر بگریم گویند که عاشق است
اگر بخندمگویند که دیوانه است
پس می گریم و می خندم
که بگویند یک عاشق دیوانه است


افسوس که عشق جاودانه نیست.عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد. عشق یک خاطره سبز است که از آمدن
پاییز
میترسد


دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به
کف
دستام نگاه مي کرد که خالي بود 


آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چی؟
ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو
ماه میگه؟ تو بگو عشق یعنی چی؟
آسمون میگه : انتظار دیدن تو


 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 3:10 موضوع | لینک ثابت


Image and video hosting by TinyPicترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون می هراسم شعله ايی افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سويت ميکشانی قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی من گنهکارم تو خوب و مهربانی 


 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 2:57 موضوع | لینک ثابت


زندگي زيباست ؛ نه در رويا بوسه زيباست ؛ نه براي هوس پرنده زيباست ؛ نه براي قفس دوست داشتن زيباست ؛ نه براي لمس کردن ؛ براي حس کردن پس بدون چه کسي تو رو دوست داره ؛ بخاطره خودت

 

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم....

تو ميداني ... و ميداني كه من ، بي تو و مهر تو ، مي ميرم تو دستش را بگير تا او نترسد از سيا هي ها، سختي ها ، دو رنگي ها و بداند دوستش داري دوستت دارم خداي مهربانيها

ای دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشک بهاران ميروم غمگين و نالان اشک غم ديگر نيافشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حيف از احساسی که داری چشمه ايی خشک و سياهم خسته ايی گم کرده راهم بگذر از من چونکه ديگر زشت و سرتاپا گناهم

 



 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 2:54 موضوع | لینک ثابت


عشق در لحظه اي پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ،
اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است


 

نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 2:43 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting